مركز پژوهش كتابخانهء مجلس شوراى اسلامى (جمعى از نويسندگان)
351
گنجينه بهارستان (علوم وفنون پزشكى)
خون آمدن از بينى بحرانى مىباشد . چنانچه در روز بحران واقع شود و منع آن جايز نبود ، الّا به وقت افراط و خوف « 1 » ضعف و مثل اين بود آنچه به واسطهء امتلا و غلبهء خون بود ، تا پرى رگها و سرخى رنگ عارض و گرانى بدن زايل نشود ، منع نبايد كرد از حدث ؛ و [ از ] « 2 » پرى « 3 » خون مىباشد . علامتش اندكاندك آمدن و بسيارى رقّت و حرارت خون . علاجش فصد قيفال و تسكين و تغليظ خون به مثل شراب عنّاب ، به آب زرك « 4 » و از چيزهاى گرم خوردن و از مقام « 5 » در هواى گرم پرهيز كردن و آب سرد بر سر و پيشانى ريختن « 6 » و برگ بهى و برگ امرود « 7 » يا كج « 8 » به سركه خمير كرده طلا كنند . ذرورى « 9 » كه در بينى دمند خون بازدارد « 10 » : گلنار ، مازو « 11 » ، افتيمون « 12 » ، گرد آسيا ، كافور « 13 » ، خون سياوشان ، كاهربا يا مجموع يا بعضى نرم سوده ، اوّل بينى را به گلاب بشويند و قدرى از آن در ماشوره كرده ، دردمند ؛ و اگر خانهء عنكبوت به آب بادروج « 14 » كه جنبلا گويند ، پر كنند « 15 » با
--> ( 1 ) . ل : - خوف . ( 2 ) . به قياس افزوده شد . ( 3 ) . ل : تيزى ؛ + و حدّت . ( 4 ) . ل : بزرك . ( 5 ) . س : + گرم . ( 6 ) . ل : + و بيد . ( 7 ) . امرود : كمثرى را به پارسى امرود گويند و آن انواع است . فاضلترين آن نوعى بود كه در خراسان بود و آن را شاه آمرود گويند ، و يك نوع آن را چينى گويند . ( اختيارات ، ص 382 ) . ( 8 ) . كج : نوعى گياه است كه خاصيت دارويى دارد . از آن جمله با اين گياه استخوانهاى شكسته را مىبندند . ( ر ك : ناظم الاطباء ) . ( 9 ) . ذرور : معرّب از « دارو » ى فارسى است . دواى خشك سوده يا كوفتهء پراكندنى و پاشيدنى در قروح و جراحات و چشم ؛ سودههاى خشك ادويه كه براى قطع رطوبات بر ريش و خستگى پراكنند يا در چشم كنند . ( لغتنامه ) . ( 10 ) . ل : + و . ( 11 ) . س : نارو ؛ مازو : نموّ غير طبيعى كه در روى برگهاى بعضى اشجار بر اثر گزيدگى حيوانى از جنس هوام پديد مىآيد و بيشتر بر روى درخت بلوط ديده مىشود ؛ عفص . ( لغتنامه ) . ( 12 ) . س : افيون . ( 13 ) . كافور : صمغ درختى است و اقسام مىباشد و رياحى آن سفيد مايل به سرخى شبيه به مصطكى و مسمّى به اسم پادشاهى است رياح نام كه اول كافور يافته بود و اين قسمى است كه به ظاهر درخت بروز مىكند . ( تحفه ، ص 213 ) و به لغت هندى او را « كپور » گويند . ( صيدنه ، ص 574 ) . ( 14 ) . بادروج : گل بستانافروز باشد و بوييدن آن عطسه آورد و گزيدن عقرب را نافع باشد و آن را به عربى ضومر و مفرّح القلوب المحزون خوانند . ( برهان ) . ( 15 ) . ل : تر كند .